شنبه، دی ۲۴، ۱۳۹۰

135

من اگه یه گردالی بیست سانتی پشمالو بودم، یه گردالی بیست‌سانتی پشمالو با پشم های بلند قهوه‌ای بودم و همین حالا از خونه می‌زدم بیرون و از نرده‌های راه پله سر می‌خوردم می‌رفتم سمت در ورودی. از اونجا که نمی تونستم درُ باز کنم مدام بالا و پایین می‌پریدم بـالا و پاییـن می‌پردم  بـــــالا و پاییــن می‌پردم  بــــــــالا و پاییـــن می‌پردم انقدی که اوج می‌گرفتم و می‌تونستم از رو در ورودی رد شم. می‌پریدم هوا، می‌خوردم زمین، قل می‌خوردم قل می‌خوردم قل می‌خوردم تا به خیابون اصلی می‌رسیدم. احتمالاً تا الان به خاطر خیسی زمین یه کم خیس شده بودم. یهو یه ماشین با سرعت از رو گودال آب رد می‌شد و همه‌ی بارونا رُ شالاپ می‌پاشید رو تنم.  بعد من مچاله می‌شدم که یعنی خیلی ناراحتم و خودمُ می‌تکوندم. خیلی ریز -مث وقتایی که گنجشکا می‌پرن- می‌پریدم می‌پریدم می‌پریدم اون سمت‌تر و خیز برمی‌داشتم تا بپرم رو سقف اولین ماشینی که رد شد که باشون برم برم برم تا جایی که توقف کنن. از ماشین که پیاده می‌شدن متوجه یه گردالی بیست‌سانتی پشمالو روی سقف می‌شدن. متوجه من می‌شدن و شاید اول یه کم وحشت کنن اما بعد کم کم  یکیشون میومد سمتم و منُ تو دستش گرفت. یه کم که می‌گذشت می‌رفتم رو شونه‌ش و یه کم‌ بعدتر میرفتم رو سرش. منُ می‌برد خونه‌شون و با خوشحالی از یه کشف جدید، منُ به بقیه‌ نشون می داد. پسر کوچولوی خانواده منُ بلند می‌کرد و هی دستای کوچیکشُ توی پشمای بلند قهوه‌ایم فرو می‌کرد و من دستش فراری می‌شدم قل می‌خوردم رو زمین و اون دنبالم می‌کرد و می‌خندید  و می‌خندید و می‌خندید. ماه‌ها و ماه‌ها از بودن من می‌گذشت تا اینکه دوباره تو یه روز بارونی از خونه می‌زدم بیرون تا یه زندگی دیگه رُ تجربه کنم.

134

مسأله این است که نمی‌شود با قطعیت گفت دلیلی برای ناراحتی وجود ندارد. ما غالباً به دلایل عادت می‌کنیم یا در بهترین شرایط، زمانی که دلیلی برای خوشحالی وجود دارد، موقتاً فراموششان می‌کنیم.

جمعه، دی ۲۳، ۱۳۹۰

133

فکر می‌کنم این حق هر کسیه که حداقل یک روزُ جای اطرافیانش زندگی کنه.
توی دنیای اونا.