پنجشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۹۱

136

مثل اینکه یه سبد توت‌فرنگی درشت و یاقوتی بذارن جلوت و تو بسم‌الله گفته و نگفته شروع کنی به دونه دونه امتحان کردنشون. تعدادی از این توت‌فرنگیا همون طعمی‌ان ک مطلوب توئن؛ همون‌قدر که شیرین، ترش -البته این طعم دلخواه منه!-. بعد، از اونجایی ک دوست داری آخرین طعمی ک زبونت خاطرش می‌مونه همون ترشُ شیرینه باشه، از یه جایی به بعد به اولین ترشُ شیرینی که رسیدی استُپ می‌کنی. نمی‌خوای ریسک کنی و با خودت می‌گی شاید از اون به بعد هر چقدر هم که امتحان کردم باز مثل اینی ک زیر دندونمه پیدا نشه. عجب مثال چرتی زدم. بگذریم. شبیه یه همچین چیزیُ تصور کنید. همین ترس، جلوی ادامه دادنُ می‌گیره. از همین‌جاست که جریان متوقف می‌شه. تو متوقف می‌شی و ... .

6 نظر:

David Mozafari گفت...

چه مایه دارید شما توت فرنگی میخورید :|

Pemi Philo گفت...

@David
Die!

mojdeh گفت...

چه جالب بود مثالت :دی

میلاد طرفی گفت...

ئه این وبلاگ هنوز زنده ست ؟ :دی

کاما گفت...

جالب است ها...

بدخیم گفت...

گاهی طمع همه چیز را خراب می کند؛ حتی خاطرات تلخ جلودارش نیست!

ارسال یک نظر

به نظراتتان همين جا پاسخ خواهم داد :)