سه‌شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۹

3 2 1. ضبط می‌کنیم 1 2 3

می‌خواهم هر چند وقت یک باز از آرزوهایم بنویسم. از خواسته‌هایم. بروم به رویا و بنویسم. خب راستش من بیشتر در رویا زندگی می‌کنم... اوووم ... پس بهتر است این‌طوری بگویم : می‌خواهم هر چند وقت یک بار از زندگیم بنویسم.
 من دوست دارم توی یک آپارتمان سه واحدی آجری، با آجرهای قهوه‌ای سوخته، و پنجره‌هایی با چارچوب سفید زندگی کنم. آپارتمانی با شیروانی سفالی آجری‌رنگ. پنجره‌های خانه‌ی من مشبک یا رفلکس نیست؛ پرده ندارند؛ عوضش لوور‌هایی به رنگ طوسی دارد که اگر نخواستم می‌بندمشان. ولی حدس می‌زنم اغلب لوورها باز باشند و فقط نمای بیرونی آپارتمان را زیباتر کنند. این خانه یک اتاق خواب دارد؛ یک نشمین و پذیرایی و آشپزخانه‌ای که اُپن نیست. در آشپزخانه همه‌چیز سفید و قرمز است. البته رنگ زرد هم به چشم می‌خورد. مثلن قوری قرمز رنگ است با خال‌های درشت زرد. آشپزخانه  به  بالکن کوچولوی مربعی شکل خانه راه دارد؛ دری با قاب سفید و مشبک و سرتاسری شیشه، که بتوانم گلدان‌های  توی بالکن را راحت تماشا کنم. پیچک‌ها به دور نرده‌های چوبی بالکن پیچیده‌اند و قسمتی از دیوار را هم پوشانده‌اند. اتاق خوابم مثل همین الان آبی است و یکی از دیوارهایش راه راه آبی سرمه‌ای سفید. تلویزیون  و پلیر را توی اتاق نشیمن گذاشته‌ام به اضافه‌ی چند صندلی و بالشتک‌ که  همگی بادی هستند. یکی بنفش، یکی سفید، یکی خال خالی سفید صورتی ... . باید راحت باشد. بالاخره قرار است آن‌جا فیلم ببینم، موزیک گوش کنم، کتاب بخوانم، با دوستانم روی زمین ولو شویم، دمینو بازی کنیم، تخمه بشکنیم و چای بنوشیم. آهان! تا یادم نرفته: دیوارهای نشیمن سفید هستند. فقط روی یکی از دیوارها رنگ‌های بنفش و مشکی و زرد و نارنجی به طور نا منظم پاشیده شده‌اند.
در پذیرایی هم یک میز شیشه‌ای، یک مبل سه نفره گل‌بهی و دو مبل تک نفره یکی سفید و دیگری مشکی است. دیوارها گل‌بهی روشن هستند؛ ساده؛ و با چند تابلوی نقاشی تزئین شده‌اند. روی میز هم یک تنگ پر از دراژه‌های شکلاتی و سه شمع معطر قطور استوانه‌ای یکی طوسی دو تای دیگر قرمز هست. که یکی از قرمزها بیشترش آب شده.
جلوی آپارتمان هم باغچه‌ی کوچکی‌ست که دور تا دورش شمشاد کاشته‌ایم و داخلش رزهای سفید و صورتی. من همیشه دوچرخه‌ام را  زیر پنجره‌ی واحد شماره یک، در فاصله بین ساختمان و باغچه می‌گذارم.

15 نظر:

هنردوست گفت...

بسیار قشنگ خونت رو تصویر کردی. خونه‌ی قشنگیه. البته از دید معماری کاملا وحشتناکه. اما بهرحال تصورش قشنگه...

مرثا گفت...

پمی نگفتی اون دو واحد دیگه رو برای کی می خوای؟

میم گفت...

خونه زیادی خوشگل شده... حتی تا حدودی دچار این توهم شدم که دارم توی مهدکودک داری زندگی می کنی(رویاش)
....
خونه ای که من توش زندگی (رویا) می کنم..یه آپارتمان 60 متری تک خوابه و آشپزخونه نمیه اوپن! و اینکه ته راهروش که میشه بی ادبی و دست به آبش! یه پروژکتر گذاشتم واسه فیلم دیدن...توی اتاق خوابش که نور گیر خوبی داره، یه کتابخونه جم و جور دارم... وبالکن کوچیک خونه م رو به جنوبه و درش کشویییه...می بینی آدم توهم میزنه تا کجا میره!! :))
....
نه من زیاد مختارو نمی بینم خیلی کم... فقط چون تلویزیون همیشه روشه... مجبوری!! تازه تو همین اندکی هم که دیدم کلی سوتی بوده!
....
زکریا هم که فعلا داره گودر شخم میزنه!
من به تنهایی در برابر توفان ناملایمات و بی کامنتی ایستاده ام!! :)
چون 98.2 درصد از بازدیدکننده های دیازپام دوستای زاک بودن و هستن... منم حال یار جمع کردن! ندارم...

اُغلن کبیر گفت...

خونه باس اندرونی داشته باشه!
:)

mosimom گفت...

پمي ... پمي خوبم !!!
:)

Pemi گفت...

@هنردوست :)) نه خوبه‌ها. اونجور که من می‌بینم چیز درست و درمونی از آب دراومده :D

@مرثا نمی‌دونم والا. بش فک نکردم ولی اگه خواستی بیا :D

@میم :))

@اُغلن کبیر عجب :D

@mosimom :)

ناشناس گفت...

شاید این اولین بارو آخرین باری باشه که این جا میام ولی برای اولین و آخرین بار سلام...
این هم یک نقش دیگه از منه که ممکنه تا همیشه این جا بمونه...
و در آخر برای اولین و آخرین بار خداحافظ.

وحید گفت...

خوبه که اینارو مینویسی
ولی به نظر یه کم خونه هه 6 و 8 نشد ؟! :دی
اون ظرف شکلات واینارو منم گذاشتم ولی خوب باید روزانه پر شه ! همچینی چیزی اگه خصوصی نباشه خوب نیست :دی

sasan گفت...

جالبه که میتونی اینقدر دقیق تو خیالات باشی!

Mohamad Reza گفت...

هی پمی :) خوبی ؟؟؟ :) long time no see !

Cafe Musical گفت...

salam
adat nadaram be kasi begam biad tu blogam
aman omadanet dalil mishe ke biam bekhunamet
badesham
dir be dir up mikoni engar
na?

مصطفي گفت...

چرا نظراتتو بستي ؟!
:(

sahba گفت...

dus dram
to v tammae deltangihav arezuha v neveshtehato banu

رویا گفت...

یک ماهی هست شما رو اد کردم به فیوریت هام.
آرزوها به زندگی معنا میدند. منم گرچه همیشه تو رویام ولی باید واسه رسیدن به اون ها هم تلاش کنم. این خونه و زیبایی هاشو و تک تک چیزهاشو درک می کنم. چون خودم هم همینجوریم. تو یه همچین خونه ای زندگی می کنم منتها با کمی تفاوت. مهم رویاست و رویاست و رویا.

محمد گفت...

خوب بیا من بیارمت خونه مون، همین جا. هم آجراش قهوه ای، هم صدای بلبلش هیچ وقت قطع نمی شه.

الان تازه از خواب بیدار شده، زیر شیروونی مشرف به شهر، تو ولات غربت می نویسم اینو

ارسال یک نظر

به نظراتتان همين جا پاسخ خواهم داد :)