جمعه، دی ۰۳، ۱۳۸۹

122. 24 December

دلم بابانوئل می خواهد؛ از همان‌ها که شب میلاد مسیح آرزوهای بچه‌ها را می‌چپانند توی یک لنگه جوراب، می‌گذارند بالا سرشان. من هنوز امیدوارم. برای همین لنگه جورابم را به تخت آویزان می‌کنم و منتظر می‌مانم. فقط... فقط کاش آرزوهام آن تو جا شود.

دوشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۹

121

باید می‌شد
روزهایی را
از زندگی مرخصی گرفت

دوشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۹

120. از رمانی که هرگز نخواهم نوشت

دکتر که دست‌هایش توی جیب، به سیاهی آسمان شب نگاه می‌کرد، سرش را به سمت او چرخاند و گفت: "خودکشی راه حل خوبی بود؛ اولین گزینه‌ای که بهت پیشنهاد می‌کردم؛ اگه...اگه مطمئن بودم با مرگ همه‌چی تموم میشه... نیست می‌شیم." لحظه‌ای مکث کرد و بعد، همچنان دست‌ها توی جیب، از لبه پشت بام دور شد.