شنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۹

119

گره‌ کور
گره‌هایی از زندگی‌ست
که کورند
درماندگی را از چشم‌ها نمی‌خوانند
هستند
کنار نمی‌کشند و
                    باز نمی‌شوند

سه‌شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۹

118. قصه‌ی پاییز



"مُردگی بس است"
برگ خسته شد
لازم است زندگی کند
-دست شاخه را رها- سقوط ...
باد می‌رسد وَ برگ
می‌تند به دور باد
تاب می‌خورَد
     و تاب
           خلسه، زندگی و تاب          
تاب می خورد
     و تاب
          خلسه ، زندگی و تاب
تاب می خورد
      و تاب
          خلسه ، زندگی و تاب
تاب می‌خورد
      و تاب
          خلسه، زندگی، زمین
                                     تمام.

دوشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۹

117. کفش‌های گل‌گلی عزیزم مرا ببخشید.

کفش‌‌های گل‌گلی عزیزم مرا ببخشید؛ منی که روزگاری هر روز می‌پوشیدمتان و مدتی که گذشت، خسته که شدم  ،گذاشتمتان توی جعبه، کنج کمد،آن ته‌مه‌آ و جاتان را کفش توسیه پر کرد؛ منی که فراموش کرده بودم دارمتان. کفش‌های گل‌گلی عزیزم این‌روزها، تازه، حال دیروز، امروز و هر روزتان را می‌فهمم. کنارگذاشته شدن درد دارد. کفش‌‌های گل‌گلی عزیزم لطفن مرا ببخشید.

شنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۹

116


دختر یعنی
مونا
       که نقاشی می‌کشد
ستاره که سیگار 
سهیلا که درد؛
و منی که 
خنده‌های پریسا را دوست دارم