چهارشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۹

115

دلم یه پاندای گرد و قلقلی می‌خواد. که همه‌ش براش چیپس بخرم. اونم ازم بگیره و بشینه روبه‌روم و تند و تند شروع کنه به خوردن و منم تند و تند براش حرف بزنم وهر از گاهی سرشُ از پاکت چیپس‌ها بیرون بیاره و با همون نگاه خنگ ِ مهربونش نگام کنه و منم نگاش کنم و باز حرف بزنم و حرف بزنم  و حرف بزنم. دلم یه پاندای گرد و قلقلی می‌خواد که دوستش داشته باشم و دوستم داشته باشه چون که براش چیپس می‌خرم و منم از این مدلِ شرطی دوست داشتنش ناراحت نمی‌شم که اصن مگه میشه از پانداهای گرد و قلقلی ناراحت شد؟

سه‌شنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۹

114. فراموشی

امروز
همه خاطراتت را
ریختم توی لباسشویی؛
تمام لباس‌هایی 
که عطر تو را می‌داد

شنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۹

113

یه بغض بود
من شکستمش.
از چشمم که افتاد
طفلکی مچاله شد
قدِ یه اشک
سُر خورد
از رو گونه‌‌م
افتاد
پخش زمین شد
و مُرد 
:|

یکشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۹

112

... فریده خانم گفت:" حالا بفرمایید تو. خودتون که معلم‌اید. میدونید که مدیر و معلم باید مواظب بچه‌های مردم باشن."
زن پرسید:"به دخترم جاسـوسی یاد بدم که همکلاسیشُ لو بده؟ من، خانم، معلم قرآن شرعیاتم. به من میگن خانم قرائت. از برکت خدا یه لقمه نون درمیارم." و گریان اضافه کرد که:" طاقت همه چیزُ دارم غیر از رسوایی."
فریده خانم یک دستمال کاغذی از کیفش درآورد و داد به زن. زن دستمال را با دست چپش گرفت. اشکش را پاک کرد و گفت:" بی آبرو شدم."
-"خانم طوری نشده. به دختر شما کاغذ نوشته‌اند. به او چه مربوطه؟ خوب این‌ها جوانند. در سیــاست که دخالت نکنند. عاشق هم که نشوند. پس چه کار بکنند؟"
-"درس بخونن خانم، شما جوانید. نمی‌دونید چقدر برای مادر سخته که به دخترش لکه بچسبونن."
فریده خانم گفت:" الان صحبت از لکه نیست که. اتفاق کوچکی افتاده. نمی‌دونم چرا هم شما هم آقای مدیر این اتفاق کوچک رو این‌قدر بزرگ می‌کنید. شجاعت داشته باشید.
زن گفت:"شجاعت؟ ای خانم وقتی پای اولاد در کاره شجاعت آدم تموم میشه..."
- مدل، سیمین دانشور

پنجشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۹

2009/09/09 - 2010/09/09

یک سال گذشت. ممنون که خواندید.
خلاصه‌اش می‌شود این‌ها:

1. همه‌ی ما
آدم‌های متفاوتی هستیم
که از قضا
شبیه هم‌ایم!

2. اول نه مرغ بود
نه تخم مرغ؛
اول يه خروس بود
که عاشق شد...

3. نه آبی دریا در چشمانش نشسته
نه سیاهی شب
معشوق من
یک آدم معمولی‌ست
با یک جفت چشم معمولی
و من دوستش دارم

4.[مامان]
لبخند که می‌زنی
غذا
کم‌نمک هم که باشد
خوشمزه می‌شود
پیامبر نیستی و معجزه می‌کنی

5. بانو
فرهاد نیستم
کوه بکنم؛
ظرف‌ها را که می‌شویم
یعنی دوستت دارم

6. زندگی یعنی
دو تخم‌مرغ
با سرگذشتی مشابه
و سرانجامی متفاوت؛
یکی جوجه می‌شود
دیگری نیم‌رو

7.این همه رفتی
            کمی هم برگرد

8.این
9.و البته این یکی.

شنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۹

111

"رفت و آمد"
یا
"آمد‌ و رفت" ؟
آدم‌ها
می‌روند که برگردند
یا 
می‌آیند که بروند؟

جمعه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۹

110. این پست صرفن در جهت حوصله‌سرنرفتنم است و کماکان چون سایر پست‌های این وبلاگ فاقد ارزش است.

ساعت پنجاه و شش دقیقه‌ی بامدادِ جمعه 12اُم شهریور است. همان شبی که راهی به بیرون نیست. همان شبی که فقط گودر را داریم. جز خواندن گودر کار دیگری ندارم. یعنی کار دیگری نمی‌توانم بکنم. هدست توی گوشم، بک‌ستریت بویز گوش می‌کنم. به یاد کودکی‌ام. به یاد جوان‌تری‌های دایی؛ همان موقع‌ها که یواشکی دور از چشم بابابزرگ سیگار می‌کشید. ما که سیگار کشیدنش را نمی‌دیدیم البته. فقط ته سیگارهایش را همه جا، بالای ساعت، زیر فرش، توی سوراخ‌ سنبه‌های اتاقش و روی بام آشپزخانه پیدا می‌کردیم. دی‌تکتیوی بودیم برای خودمان. مثلن خود من کشف کردم که دایی دوست‌دختر دارد. آشپزخانه‌شان توی حیاط بود و ما- منظورم من و داداشم است- نوردبام می‌گذاشتیم می‌رفتیم آن بالا. داداشم کبریت با خودش می‌آورد چند تا ته سیگار جمع می کرد، روشن می‌کرد و  مثلن سیگار می‌کشید. من فقط نگاه می کردم. یعنی یه کم دلم می‌خواست امتحان کنم اما کثیف بود. به نظرم نمی‌ارزید.به خودم می‌آیم. کله‌ام دارد با موزیک تکان می‌خورد. ریتمش تند است. به درد همین مواقع می خورَد. خوب است برای دور شدن از آن‌چه در اطراف می‌گذرد. نوشته‌های بلند گودر-که تنبلی مجال خواندنش را نمی‌داد- را نشانه می‌روم. دو تا پست می‌خوانم می‌روم سراغ یخچال؛ انگار که چیزی گم کرده باشم آن تو، مسیر کامپیوتر تا یخچال را در رفت و آمدم. خوب که فکر می‌کنم در من نفرت هست. اما خشم نیست. خیلی وقت است هر چه می‌شود می‌گویم به دَرَک. اما دَرَکش غلیظ نیست. منظورم از آن‌هاست که پر از خشم است؛ از آن‌ها نیست. آرام است. آرامم.

چهارشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۹

109

سال‌هاست جوجه‌ها
جیک‌جیک می‌کنند
تا
شاید
آخر پاییز که شد
بشمرندشان