چهارشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۹

102

تو نباشی
نه آسمان به زمین می‌رسد
و نه زمین از حرکت می‌ایستد
فقط
بر ظرف‌های نشسته‌ی توی سینک
کتاب‌های نخوانده‌ی توی کتابخانه
و شعرهای دفترم
اضافه می‌شود

چهارشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۹

101. برای خودم

هی تو! یه وقتایی همه‌چی اون‌طور که می‌خوای پیش نمی‌ره ولی خب زندگی که پیش می‌ره! بهتره توام پیش بری و جا نمونی تو لحظه‌هایی که دوسشون  نداری.

پنجشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۹

100

داشتم فکر می‌کردم اگر قرار شود بروم، دلبستگی‌هایم چقدر است. چه چیزهایی‌ست. خوب بود اگر می‌شد توی یک چمدان جاشان داد. آن وقت رفتن آسان می‌شد. برای همین شمردمشان: گوشی‌م، لپ‌تاپم. ماهی کوچولوی تنگ، سی‌دی‌هام، بالشتم، مانتو سرمه‌ایه، ژاکت سفیده، کتاب‌هام، کتاب‌های بابا- که قولشان را به من داده که تا همیشه مال من‌اند-، بابا! بابا را چطور توی چمدان جا دهم؟ مامان چی؟ تخت دونفره مامان و بابا که هر وقت می‌خواهم با مامان حرف بزنم و از برنامه‌هایم بگویم آنجا ولو می‌شوم واز این سر به آن سر قل می‌خورم و هی تند تند حرف می‌زنم چی؟ اتاقم...
نه؛
من آدم  ِ رفتن نبودم و نیستم.

چهارشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۹

99

مثل گردو- شكستم
يك قدم تو بردار
يك قدم من؛
زودتر به هم می‌رسيم

یکشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۹

98

نتواستن باعث می‌شود رویاپرداز قابلی شوی. تخیل کنی، تخیل کنی و تخیل. شعر خوب، داستان خوب، فیلم خوب و نقاشی خوب؛ هنر، از ناتوانی متولد می‌شود.