پنجشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۹

97. شب آرزوها؟

تمـــــام آرزوی من دو نقطـــــه دی برای اوست
دو نقطـه دی به روی لب و خنده‌ای برای دوست 

 D: ، از توییترم[+

جمعه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۹

96. یک روز خوب

من دلم می‌خواهد سه شنبه‌ای از تیرماه، ناخن‌هایم-تنها اعضایی که مطمئنم خدا با وسواس برایم خلقشان کرده- را زرشکی لاک بزنم؛ که خوشگل‌تر شوند؛  که خدا هم ببیندشان و کیف کند. یک بلوز نخی بنفش آستین سه ربع بپوشم. شلوار خنک سفید بپوشم و کفش‌هایم را با بلوزم ست کنم. بعد موهایم را بندازم توی صورتم و از پشت با یک گل سر رنگارنگ دمب‌اسبی ببندمشان و از خانه بزنم بیرون. یک هدفون بزرگ بگذارم روی گوشم. قدم بزنم. موزیک گوش کنم. بی‌غرض به عابران لبخند بزنم و لبخند بگیرم. من دلم می‌خواهد دخترکی که فال می‌فروخت را وسط راه ببینم لپ‌هایش گل انداخته،دارد با پسرک بانمک نیم‌تری که شیطنت از خنده‌هایش می‌بارد گرگم به هوا بازی می‌کند. من دلم می‌خواهد جلوتر که رفتم مادری جوان و زیبا را ببینم که موهای بلند  قهوه‌ایش را دور گردنش انداخته و دامنی بلند و چین‌دار با راه‌راه‌های زرد و نارنجی و قرمز پوشیده، دست مرد کوچکش‌اش را گرفته، دو نفری با هم  قدم می‌زنند. من دلم می‌خواهد به پارک که رسیدم پیرزن- پیرمردهایی ببینم که در پاتوقشان نشسته‌اند خوش و بش می‌کنند؛ خاطره تعریف می‌کنند؛ می‌خندند؛اصلن قهقه می‌زنند. دلم می‌خواهد خدا، مهربانی را ببیند و کیف کند. دلم می‌خواهد حوضچه‌ی وسط پارک را که رد کردم، آن دخترک و پسرک 15-16 ساله‌ای که روی نیمکت نشسته‌اند و باهم پچ پچ می‌کنند و گاهی ریز ریز می‌خندد را که رد کردم، روی نزدیک‌ترین نیمکت بشینم. هدفون را از گوش‌هایم بردارم.  چشم‌هایم را ببندم. خودم را توی نیمکت رها کنم. همان طور چشم‌بسته گوشم پر شود از صدای پرنده‌هایی که روزی از این شهر کوچ کرده بودند. بعد  تا 10 بشمرم چشم‌هایم را باز کنم و تو را رو‌به‌روی خودم... ببینم … یا نبینم... نمی‌دانم... ولی؛ من دلم میخواهد لااقل آرزوهای کوچکم برآورده شوند.
پ.ن  یک هفته‌ای هست این را نوشته‌ام. دو دل بودم برای منتشر کردنش.