سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۹

93

این بینوایان
که راحت می‌کُشیدشان
دل پُری دارند.
وگرنه هیچ مگسی
بی‌دلیل
در گوش ِ آدم پچ‌پچ نمی‌کند

دوشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۹

92. من اگر مرد بودم؟

اول: دهانم چفت شده. نه این که حرفی ندارم، نه؛ حرف دارم ولی نمی‌دانم چطور بگویم‌اش. پس سکوت می‌کنم.
دوم: خیلی وقت‌ست دوستانم بازی وبلاگی‌ای را شروع کرده اند. برای تنوع هم شده می‌خواهم درش شرکت کنم. شما هم دوست داشتید بسم‌لله!

× من اگر مرد بودم:
‍1. کم‌حرف بودم.
2. مودب بودم و از فحش به ندرت اما به جا استفاده می‌کردم.
3. فلسفه می‌خواندم؛ نویسنده می‌شدم؛ یا شاید موزیسین
4. از آن مردهای مغرور دوست‌داشتنی می‌شدم، از همان‌ها که به زنان فقط یک نگاه می‌کنند و ساده می‌گذرند تا دلشان بسوزد!
5. از آن مردها می‌شدم که در برخورد اول خشک و جدی‌اند اما وقتی باشان نشست و برخاست کردی و یخشان آب شد، تازه می‌فهمی خوش‌مشرب و شوخ‌اند.
6. کم‌کم عاشق می‌شدم و تا وقتی از خودم، احساسم و شناختم مطمئن نمی‌شدم ابراز علاقه نمی‌کردم.
7. باز همین وبلاگ را می‌نوشتم.

سه‌شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۹

91

آخِر چه كسى
عاشق یک کارگر می‌شود
بیچاره مورچه‌ی کوچکم
تنهایی
سهم همیشگی اوست

برای همه‌ی مورچه‌های کارگر :)

یکشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۹

90

آدم‌ها، شبیه
قصه‌ها، تکراری
همین روزهاست خسته شوی
کلید دنیا را بزنی!

رونوشت به خدا. 

89

چرا ظرف مرا نشکست لیلی

دوشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۹

88

زندگی یعنی
دو تخم‌مرغ
با سرگذشتی مشابه
و سرانجامی متفاوت؛
یکی جوجه می‌شود
دیگری نیم‌رو

ب.ن  قورماغه‌ای روی تیفال دلداریمان داد![+]