پنجشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۸

81

غم تا هميشه روی دوش آدم است. با آدم متولد می​شود؛ با آدم قد می​کشد؛ بالغ می​شود؛ بزرگ می​شود؛ آن قدر که وقت پيری کمرش را خم می​کند. 

دوشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۸

80. مامان

لبخند که می​زنی
غذا
کم نمک هم که باشد
خوشمزه می​شود
پیامبر نیستی و معجزه می​کنی

جمعه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۸

79

نه آبی دریا در چشمانش نشسته
نه سیاهی شب
معشوق من
یک آدم معمولیست
با يک جفت چشم معمولی
و من دوستش دارم

چهارشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۸

78

کوچک​تر بودم، رخت و لباس نو که می​خریدم، تا قبل ِ عید، روزی یک بار می​پوشیدمشان و می​رفتم جلوی آینه خودم را برانداز می​کردم و کلی کیف می​کردم؛ شور داشتم؛ ذوق داشتم.
عید نوروزهای کودکی به خاطر عیدی هم که شده، مزه دیگری داشت؛ می​چسبید!

یکشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۸

77

کاش آدم​ها هم دکمه​ی Mute داشتند و هر وقت که نه نای گفتن داشتند و نه حوصله​ی شنیدن، این دکمه را فشار می​دادند. اين طوری، شايد، بالاخره، چشم​ها یاد می​گرفتند و حرف​ها را می​خواندند.

شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۸

76

وقت​هايی هم کِرم می​گيردم فرت فرت پست بگذارم توی وبلاگ؛ بی هيچ دليلی، بی هيچ حرف تازه​ای.

75

خدا از اين​جا رفته؛ من هم روزی خواهم رفت. با کلی خاطره​ی تلخ از این​جا خواهم رفت.

74

ارزانی خودت؛
این دل
که دیگر دل نمی​شود

73

از تو نوشتن
که بهانه نمی​خواهد.

پنجشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۸

72

واژه، واژه​ام
خيس است
از بارانِ تنهايی

سه‌شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۸

71

بی​خیالِ همه رفتن​ها و ماندن​ها
لی​لی بازی می​کند
دخترکِ مو فرفری

70

گاهی هم باید
این توری نوشط
برای فرار از روضمرگی

دوشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۸

69

کبريت يا فندک
که فرقی ندارد
برای دخترک کبریت فروش؛
وقتی قرار است
تمام شود

68. بازی وبلاگی

من و شب منُ به یک بازی وبلاگی دعوت کرده و چون اولین بازی وبلاگی در کل زندگیمه به طرز غیرقابل​تصوری خوشحالم!
1. چی شد که وبلاگ​نویسی رو شروع کردی؟ با تشویق چه کسی؟
حدودن 5 سال پیش در یکی از گروه​های یاهو عضو شدم و مدیر اون گروه بعد از تأسیس یه وبلاگ با نام اون گروه در میهن​بلاگ از منم دعوت کرد که توش بنویسم. یک کم که نوشتم، دیدم نه؛ خیلی بهم می​چسبه و از اون به بعد وبلاگ​نویسی شد یکی از علایق من و پس از کلی پریدن از این شاخه به اون شاخه و از این سرویس​دهنده به اون سرویس​دهنده در 2009/09/09 به اینجا رسیدم و با خودم پيمان بستم تا آخر ِ آخر همین​جا بنویسم!
2. چی شد که با من و شب آشنا شدی؟ 
 خب ما قبل از اینکه با وبلاگ​های هم آشنا شیم، تو فروم محسن چاوشی با هم دوست شدیم. چند بار از طریق لینک وبلاگش که در پروفایلش بود سر زدم بهش؛ اما به علت تنبلی کامنت نمی​ذاشتم؛ تا اینکه بالاخره گذاشتم که اونم اومد تو وبلاگ من(وبلاگ قبلی​م البته) کامنت گذاشت و این چرخه ادامه پیدا کرد.  ولی خب چون با اسم مستعار می​نوشتم، نمی​دونست که فلانی​م؛ تـــــــا بالاخره توی چت بهش گفتم.
3. اگه قرار بشه اینترنت برای همیشه قطع بشه و فقط به اندازه یه کامنت​گذاشتن فرصت داشته باشی، اون یه کامنتُ واسه کی می​ذاری؟
واسه اَ.ن!
 از همه دوستانی که اینجا قدم رنجه می​کنن، دعوت میشه تو این بازی شرکت کنن و طبعن سوال 2 رُ نسبت به من جواب خواهند داد دیگه! D: قصد شرکت داشتيد ندا بديد، خوشحال می​شم :)

یکشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۸

67

ما
از یک روز بارانی شروع شدیم

شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۸

66

ما دو خط متنافريم
که با شکستن هم
به هم نمی​رسيم

65.Pemilogy

می​گویند خوش​مشرب و شوخ​ام.
غصه​هایم سهم خودم و اتاق است؛ شب​ها؛ وقتی همه خوابند.

64.Pemilogy

با آدم​های زیادی معاشرت می​کنم ولی فقط یک دوست صمیمی دارم. یک دوست صمیمی که ناگفته​های زیادی را بهش نگفته​ام.
رازهایم مال خودم است.

63.Pemilogy

برای تشخیص چپ و راست هنوز هم از دست​هام استفاده می​کنم.

62.Pemilogy

به ظاهر وبلاگم نگاه نکنید. دختر شَــلَخته​ای هستم.

چهارشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۸

61

يه دوستی دارم
4 تا خط موبايل داره
می​پرسم "چرا؟"
می​گه    "  آخـــــــــــه
 هر خط مخاطب خاص داره"
هر بار با يکی​شون
به من زنگ می​زنه و
من خوشحالم   که
مخاطب خاص همه​ی خط​هاشم!

60

یکی مانیکور ناخنش
یکی مارک شلوار جینش
یکی بی​پولی و نرخ تورم
یکی مریضش زیر سرم
یکی دوست​دخترش شَرَر
اون یکی​م اوضاع کشور
فی​الحال
همه دغدغه دارن عزیزم

سه‌شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۸

59

آدما خيلی بد شد​ن
چایُ با صافی می​ريزن
تا تفاله​ها
رو فنجون نياد و
مهمون ناخونده
به خونه