یکشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۹

112

... فریده خانم گفت:" حالا بفرمایید تو. خودتون که معلم‌اید. میدونید که مدیر و معلم باید مواظب بچه‌های مردم باشن."
زن پرسید:"به دخترم جاسـوسی یاد بدم که همکلاسیشُ لو بده؟ من، خانم، معلم قرآن شرعیاتم. به من میگن خانم قرائت. از برکت خدا یه لقمه نون درمیارم." و گریان اضافه کرد که:" طاقت همه چیزُ دارم غیر از رسوایی."
فریده خانم یک دستمال کاغذی از کیفش درآورد و داد به زن. زن دستمال را با دست چپش گرفت. اشکش را پاک کرد و گفت:" بی آبرو شدم."
-"خانم طوری نشده. به دختر شما کاغذ نوشته‌اند. به او چه مربوطه؟ خوب این‌ها جوانند. در سیــاست که دخالت نکنند. عاشق هم که نشوند. پس چه کار بکنند؟"
-"درس بخونن خانم، شما جوانید. نمی‌دونید چقدر برای مادر سخته که به دخترش لکه بچسبونن."
فریده خانم گفت:" الان صحبت از لکه نیست که. اتفاق کوچکی افتاده. نمی‌دونم چرا هم شما هم آقای مدیر این اتفاق کوچک رو این‌قدر بزرگ می‌کنید. شجاعت داشته باشید.
زن گفت:"شجاعت؟ ای خانم وقتی پای اولاد در کاره شجاعت آدم تموم میشه..."
- مدل، سیمین دانشور