جمعه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۹

110. این پست صرفن در جهت حوصله‌سرنرفتنم است و کماکان چون سایر پست‌های این وبلاگ فاقد ارزش است.

ساعت پنجاه و شش دقیقه‌ی بامدادِ جمعه 12اُم شهریور است. همان شبی که راهی به بیرون نیست. همان شبی که فقط گودر را داریم. جز خواندن گودر کار دیگری ندارم. یعنی کار دیگری نمی‌توانم بکنم. هدست توی گوشم، بک‌ستریت بویز گوش می‌کنم. به یاد کودکی‌ام. به یاد جوان‌تری‌های دایی؛ همان موقع‌ها که یواشکی دور از چشم بابابزرگ سیگار می‌کشید. ما که سیگار کشیدنش را نمی‌دیدیم البته. فقط ته سیگارهایش را همه جا، بالای ساعت، زیر فرش، توی سوراخ‌ سنبه‌های اتاقش و روی بام آشپزخانه پیدا می‌کردیم. دی‌تکتیوی بودیم برای خودمان. مثلن خود من کشف کردم که دایی دوست‌دختر دارد. آشپزخانه‌شان توی حیاط بود و ما- منظورم من و داداشم است- نوردبام می‌گذاشتیم می‌رفتیم آن بالا. داداشم کبریت با خودش می‌آورد چند تا ته سیگار جمع می کرد، روشن می‌کرد و  مثلن سیگار می‌کشید. من فقط نگاه می کردم. یعنی یه کم دلم می‌خواست امتحان کنم اما کثیف بود. به نظرم نمی‌ارزید.به خودم می‌آیم. کله‌ام دارد با موزیک تکان می‌خورد. ریتمش تند است. به درد همین مواقع می خورَد. خوب است برای دور شدن از آن‌چه در اطراف می‌گذرد. نوشته‌های بلند گودر-که تنبلی مجال خواندنش را نمی‌داد- را نشانه می‌روم. دو تا پست می‌خوانم می‌روم سراغ یخچال؛ انگار که چیزی گم کرده باشم آن تو، مسیر کامپیوتر تا یخچال را در رفت و آمدم. خوب که فکر می‌کنم در من نفرت هست. اما خشم نیست. خیلی وقت است هر چه می‌شود می‌گویم به دَرَک. اما دَرَکش غلیظ نیست. منظورم از آن‌هاست که پر از خشم است؛ از آن‌ها نیست. آرام است. آرامم.