دوشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۹

104

رفت جلو آینه، دستشُ زیر چونه‌ش گرفت و صورت خودشُ برانداز کرد. روشُ از آینه برگردوند و چرخوند طرف اون؛ پرسید:
-معلومه؟ 
+چی؟
-اینکه تنهام؟

از توییترم [+]

11 نظر:

زن ذليل گفت...

دنياي اين روزهاي من هم قد تنپوشم شده

شب نویس گفت...

:(

سوژه گفت...

تنهايي قسمتي از ناپيداي وجود همه ي ماست.
همهء بديش به همين ناپيدا بودنشه.

یوتاب گفت...

معلوم نیست؛ باید قایمش کنی؛ از صورت ادما هیچی معلوم نیست؛ کاش میشد قلبشونو دید

شال گردن گفت...

:|

پارمیدا گفت...

تنهایی تو چشم می زنه...
گاهی عکس هاتو مقایسه کن
تفاوت زیادی هست
بین تنهایی هات
و روزهای با هم بودن

اسیه گفت...

بستگی داره این درمورد حالو هوای الانت خودت باشه یا همین جوری اومده باشه به ذهنت ...
اگه خودتی که زودتر یه فکری بکن چون به زودی افسردگ یمی گیری...:دی
راستی چطوری امتحانت تموم شد با هم بریم سینما؟(اینو همچین با اشتیاق گفتم هیجانی :دی)

Pemi گفت...

@اسیه
من حالم خوبه :)
تو مسنجر صحبت می‌کنیم :دی 

وحید گفت...

هی! اونی که داری اون پشت تایپ میکنی!
جدیدا مشکوک مینویسیا :دی
ولی خوب مشکوک جالب :|
سبز و خوش

Pemi گفت...

@وحید
کجاش مشکوکه آخه؟ :دی

Artless گفت...

اگه موهاتو کوتا کنی معلوم نیس دیگه

ارسال یک نظر

به نظراتتان همين جا پاسخ خواهم داد :)