پنجشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۹

100

داشتم فکر می‌کردم اگر قرار شود بروم، دلبستگی‌هایم چقدر است. چه چیزهایی‌ست. خوب بود اگر می‌شد توی یک چمدان جاشان داد. آن وقت رفتن آسان می‌شد. برای همین شمردمشان: گوشی‌م، لپ‌تاپم. ماهی کوچولوی تنگ، سی‌دی‌هام، بالشتم، مانتو سرمه‌ایه، ژاکت سفیده، کتاب‌هام، کتاب‌های بابا- که قولشان را به من داده که تا همیشه مال من‌اند-، بابا! بابا را چطور توی چمدان جا دهم؟ مامان چی؟ تخت دونفره مامان و بابا که هر وقت می‌خواهم با مامان حرف بزنم و از برنامه‌هایم بگویم آنجا ولو می‌شوم واز این سر به آن سر قل می‌خورم و هی تند تند حرف می‌زنم چی؟ اتاقم...
نه؛
من آدم  ِ رفتن نبودم و نیستم.