پنجشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۸

47. عروس ِ گياه​شناس

گرامی می​داردش
با نام​گذاریِ کاکتوسی
"زبان مادر شوهر" را

سه‌شنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۸

46

خدايا نترس؛
دستت را بده من بيا پايين
اينجا، آنقدر هم
وحشتناک نيست

شنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۸

45

همه‌ی ما
آدم‌های متفاوتی هستیم
که از قضا
شبیه هم‌ایم!

جمعه، دی ۰۴، ۱۳۸۸

44

دروغ می​گویند دنیا کوچک است؛ خیلی هم بزرگ است، طوری که آدم​ها درش گم می​شوند. طوری که معلوم​ نمی​کند  پس ِ خداحافظی​ها، سلامی باشد یا نه.

پنجشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۸

43

حرفِ مرد، يکی نيست.
يک مرد وقتی اشتباه کرد،می​پذيرد.

سه‌شنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۸

42

بعضی آدم​ها شبیه قهوه​اند هر قدر هم که شکر اضافه کنی، باز یک رگه​​ی تلخی در وجودشان هست.

41. چی بنویسم؟!

حذف

دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۸

40

اين روزهای نكبت صدای عو عوی سگ می‌دهد. صدای زنجه‌مويه‌های آن مادر كه رخت عزای پسرش را پوشيده، می‌دهد. اين روزها به اندازه‌ی بوی تند عرق اين مردك سمت چپی ِ توی تاكسی كه همه‌اش به طرف من متمايل است، زننده است؛ مشمئزكننده است و به اندازه‌ی وراجی‌های اين دختر بزك‌كرده‌ی سمت راستی كه كفل‌های چاقش جايی برای نشستن من نگذاشته و پشت تلفن هم عشوه‌ی خركی می‌رود، مزخرف است؛ اعصاب‌خردكن است. اصلن من وسط اين روزگار، مثل توی تاكسی دارم له می‌شوم!

دوشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۸

39

تو مرا نمی‌دانی و من
          شعر می‌كنم تو را...

شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۸

38

ما كه به عرش نرسيديم خدا، لااقل تو به فرش بيا،
                                                           گپ بزنيم!

چهارشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۸

37

در زندگی چيزهای زیادی هست كه روح مرا قلقلك دهد و دچار سرخوشی‌اش كند. مثلن همين شالگردن هفت‌رنگی كه عمه برايم بافته، يا قايم شدن توی اين ژاكت قرمز كه يك وجب و نصفی از من بزرگتر است و سرآستين‌هايش را توی مشتم می‌گيرم، يا همين كش و قوس‌هایی كه پس از دل كندن از رختخواب گرم و نرم توی اين هوای سرد به بدنم می‌دهم و حتا همين جمله‌ی "صبح پاييزيتان بخير" كه با شوخی و لبخند به بابا می‌گويم!

سه‌شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۸

36

كاش می‌شد روزها را هم مثل پله‌های راهروی خانه‌مان دو تا يكی ‌كرد.
چيزی -كه نمی‌دانم چيست- مرا مشتاق فردا، مشتاق آینده كرده است.