دوشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۸

7. قنبرعلی

قنبرعلی هم مثل غالب مردهای هم​سن و سالش است: يک شکم برآمده که انگار 7ماهه آبستن است. کله​ای کم​مو که دارد از جلو تاس می​شود و نگاهی پدرانه از پشت عينک طبی.
درست است که من حتا نمی‌دانم اسم قنبرعلی همان قنبرعلی‌ست یا نه، ولی هر رهگذر دیگری هم جای من باشد وهر دوشنبه ظهر توی ایستگاه، او را ببیند ناخواسته لبخندی تقدیمش می‌کند.

پنجشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۸

6. وطن

وطن آنجا نیست که متولد شدی. وطن حتا سرزمین مادریت نیست. وطن جايی​ست که به آن تعلق ِ خاطر داری؛
جایی که قلبت به واسطه​ی وجود کسی یا چیزی درش، می​تپد.

چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۸

5. به بهانه​ی اول مهر

تصورش را بکنید وقتی که موضوع امتحان انشا می‌شود "نامه‌ای به یک کودک فلسطینی" یا " فواید کتاب و کتاب‌خوانی" و باید فقط و فقط راجع به یکی از این‌ها نوشت، آدم چه حالی می​شود. قیافه​ی کج و معوج شاگردان که بدجور واداده​اند را به خوبی می​توان تجسم کرد.

سه‌شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۸

4. جغرافیای شرقی

ديوارهايی که حياط دارند
و پرده​هايی که پنجــره

یکشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۸

3. خرده‌لذت‌های زندگی(نیم‌رو)

در زندگی روزهایی‌ست که آدم حتا از شنیدن جلزوولز دو تا تخم‌مرغی که توی تابه‌ نیم‌رو می‌شود، لذت می‌برد.

پنجشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۸

2. يک+ يک

يکِ به علاوه​ی يک
می​شود يک، گاهی
وقتی که نگاهت با نگاهی گره می​خورد.

چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۸

1. شب کویر

ستاره​ها
آیت سخاوت کویرند،
در چراغانی شب