دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۸

40

اين روزهای نكبت صدای عو عوی سگ می‌دهد. صدای زنجه‌مويه‌های آن مادر كه رخت عزای پسرش را پوشيده، می‌دهد. اين روزها به اندازه‌ی بوی تند عرق اين مردك سمت چپی ِ توی تاكسی كه همه‌اش به طرف من متمايل است، زننده است؛ مشمئزكننده است و به اندازه‌ی وراجی‌های اين دختر بزك‌كرده‌ی سمت راستی كه كفل‌های چاقش جايی برای نشستن من نگذاشته و پشت تلفن هم عشوه‌ی خركی می‌رود، مزخرف است؛ اعصاب‌خردكن است. اصلن من وسط اين روزگار، مثل توی تاكسی دارم له می‌شوم!

7 نظر:

کافه نشین گفت...

روزهای سختی ست، نه؟

مهدی گفت...

جانا سخن از زبان ما می‌گویی

Universal Emptiness گفت...

من نقش غلط گیر رو دارم واسه ی تو ،
"عو عو" !
والا ما یه بار تو تاکسی بودیم دختر خانمی در کنار ما قرار رابطه های قشنگ قشنگ میزاشتن !

Pemi گفت...

@ Universal Emptines
منم تشکر میکنم :دی

شب نویس گفت...

برای 41:

درد هم خودش پر از شاعرانگیه. تو فقط کافیه بگی درد داری...

شب نویس گفت...

واقعا که بعضی لحظه ها تو زندگی به همین اندازه آدم احساس خفگی و چندش بهش دست میده. مرسی. عالی توصیف کردی.

باران گفت...

همه یه جوری داریم له میشیم !!

ارسال یک نظر

به نظراتتان همين جا پاسخ خواهم داد :)