سه‌شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۸

24

پدری خواست پسرانش را پند دهد، به هر کدامشان گفت بروند و تکه​چوبی بیاورند. پسران هم چنین کردند و نزد پدر بازگشتند. پدر از آن​ها خواست هر کدام، تکه​چوب خود را دو نیم کنند. پسران فرمانبری کردند و چوب​ها بشکستند. سپس آنها را فرمود که اين بار تکه​چوب​ها را کنار هم بگذارند و همه را با هم بشکنند. پسرها هم تکه​های چوب را کنار هم دسته کردند و رفتند و يک اره برقی آوردند و چوب​ها را دو نیم کردند... .
و در پايان به آن​ها چنين فرمود که :" فرزندانم؛ باری هر چقدر هم که یک​دست و متحد شوید باز کسی یا چیزی پیدا می​شود که شما را فروپاشد!"

3 نظر:

Bingala گفت...

ورژن اصلی امید توش بیشتره

کافه نشین گفت...

والا ما فولادیم

شب نویس گفت...

چقدر شما خوش بینی عزیزم! آدم به آینده امیدوار میشه با خوندن این مطلب :)

ولی باحال بازنویسی کردیش

ارسال یک نظر

به نظراتتان همين جا پاسخ خواهم داد :)