سه‌شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۸

14

پاییز، کلاغ​ها و صابون​های قالبی ِ تویِ آب​خوریِ دبستان که کِش می​بردنشان ... .

4 نظر:

كتايون گفت...

ديگه حتي كلاغي هم وجود نداره...

باران گفت...

واقعا ؟؟!!

شب نویس گفت...

هیچ وقت نفهمیدم کلاغ چطوری می تونه از صابون خوشش بیاد! :دی

هوووووم آبخوری دبستان ....یادش بخیر. اون لیوان تاشویی ها که همش حلقه هاش می فتاد و آباش می ریخت و حرصمون در می اومد!

مکتوب گفت...

ولی کلاغ های مدرسه ما از ترس گرفتنشون جرات نداشتن بیان سمت ابخوری

شب نویس من هیچ وقت یادم نمیاد لیوان داشته بودم;d
ولی اون لیوان هارو خوب یادمه.
هوس اون چیپس هایی رو کردم که درشو با یه تیکه مقوا با منگنه بسته بودن.
پول نداشتیم بخریم.
اخه به ما هم میگن ادم.واقعا الانم پول خیلی چیزارو ندارم
هوم.یاد اوری خوبی بود.

ارسال یک نظر

به نظراتتان همين جا پاسخ خواهم داد :)