سه‌شنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۸

11. ده و ده دقیقه


کنج ِ کمدِ پدربزرگ بود. حیف که زنگ​های مکانیکی​اش شکسته.

6 نظر:

باران گفت...

همون هم یاد آور کلی خاطره است !

پازل گفت...

آخی... چه مرغ و جوجه ی با مزه ای داره.

حیف به خیلی چیزها... :(

مانی گفت...

یعنی یه آوار خاطره بودها...

لینک شد
مرسی

مکتوب گفت...

پدر بزرگ و عشقته با این نوه

محسن گفت...

سلام وب زیبایی داری خوشحال میشم به منم سر بزنید

یک محمد گفت...

من یکی درست شبیه این دارم:دی

ارسال یک نظر

به نظراتتان همين جا پاسخ خواهم داد :)