سه‌شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۴

142

دارم پارو میزنم
ولی قایق سوراخه

یکشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۹۴

141

لحظاتی هست که یه اتفاق خوب افتاده و خوشحالی و میخوای با یکی شریکش شی؛ ولی کسی نیست؛ اون یه نفرُ پیدا نمیکنی؛ ساکت میشی.
من امروز توی اون لحظه ی لعنتی گیر افتادم.

شنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۹۴

140

این دریا
که به بیابان ختم می‌شود،
این ارتفاع
که به دره سقوط می‌کند، این زندانی
که ثانیه‌ها
ساعت‌ها
روزها
ماه‌ها
سال‌هاست 
که رها شده، این من
همین قوس ِ مانده از ماه
خمیده
خسته
درخشان و گاهی
خندان
که می‌خندد

یکشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۹۴

138

من هر شب تمرین ِ دوری می‌کنم؛ تمرین ِ از دست دادن.
من اونقدر مغرورم و مشکوک که انگار مسابقه‌ست و هر کی وابسته نشه برنده‌ست.

پنجشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۳

137

یک قدم مانده به آغاز زمین
کوچه بی‌تابی کرد
آسمانش بارید
طفلکی مورچه‌ی کوچک من
چتر نداشت

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۹۱

136

مثل اینکه یه سبد توت‌فرنگی درشت و یاقوتی بذارن جلوت و تو بسم‌الله گفته و نگفته شروع کنی به دونه دونه امتحان کردنشون. تعدادی از این توت‌فرنگیا همون طعمی‌ان ک مطلوب توئن؛ همون‌قدر که شیرین، ترش -البته این طعم دلخواه منه!-. بعد، از اونجایی ک دوست داری آخرین طعمی ک زبونت خاطرش می‌مونه همون ترشُ شیرینه باشه، از یه جایی به بعد به اولین ترشُ شیرینی که رسیدی استُپ می‌کنی. نمی‌خوای ریسک کنی و با خودت می‌گی شاید از اون به بعد هر چقدر هم که امتحان کردم باز مثل اینی ک زیر دندونمه پیدا نشه. عجب مثال چرتی زدم. بگذریم. شبیه یه همچین چیزیُ تصور کنید. همین ترس، جلوی ادامه دادنُ می‌گیره. از همین‌جاست که جریان متوقف می‌شه. تو متوقف می‌شی و ... .

شنبه، دی ۲۴، ۱۳۹۰

135

من اگه یه گردالی بیست سانتی پشمالو بودم، یه گردالی بیست‌سانتی پشمالو با پشم های بلند قهوه‌ای بودم و همین حالا از خونه می‌زدم بیرون و از نرده‌های راه پله سر می‌خوردم می‌رفتم سمت در ورودی. از اونجا که نمی تونستم درُ باز کنم مدام بالا و پایین می‌پریدم بـالا و پاییـن می‌پردم  بـــــالا و پاییــن می‌پردم  بــــــــالا و پاییـــن می‌پردم انقدی که اوج می‌گرفتم و می‌تونستم از رو در ورودی رد شم. می‌پریدم هوا، می‌خوردم زمین، قل می‌خوردم قل می‌خوردم قل می‌خوردم تا به خیابون اصلی می‌رسیدم. احتمالاً تا الان به خاطر خیسی زمین یه کم خیس شده بودم. یهو یه ماشین با سرعت از رو گودال آب رد می‌شد و همه‌ی بارونا رُ شالاپ می‌پاشید رو تنم.  بعد من مچاله می‌شدم که یعنی خیلی ناراحتم و خودمُ می‌تکوندم. خیلی ریز -مث وقتایی که گنجشکا می‌پرن- می‌پریدم می‌پریدم می‌پریدم اون سمت‌تر و خیز برمی‌داشتم تا بپرم رو سقف اولین ماشینی که رد شد که باشون برم برم برم تا جایی که توقف کنن. از ماشین که پیاده می‌شدن متوجه یه گردالی بیست‌سانتی پشمالو روی سقف می‌شدن. متوجه من می‌شدن و شاید اول یه کم وحشت کنن اما بعد کم کم  یکیشون میومد سمتم و منُ تو دستش گرفت. یه کم که می‌گذشت می‌رفتم رو شونه‌ش و یه کم‌ بعدتر میرفتم رو سرش. منُ می‌برد خونه‌شون و با خوشحالی از یه کشف جدید، منُ به بقیه‌ نشون می داد. پسر کوچولوی خانواده منُ بلند می‌کرد و هی دستای کوچیکشُ توی پشمای بلند قهوه‌ایم فرو می‌کرد و من دستش فراری می‌شدم قل می‌خوردم رو زمین و اون دنبالم می‌کرد و می‌خندید  و می‌خندید و می‌خندید. ماه‌ها و ماه‌ها از بودن من می‌گذشت تا اینکه دوباره تو یه روز بارونی از خونه می‌زدم بیرون تا یه زندگی دیگه رُ تجربه کنم.

134

مسأله این است که نمی‌شود با قطعیت گفت دلیلی برای ناراحتی وجود ندارد. ما غالباً به دلایل عادت می‌کنیم یا در بهترین شرایط، زمانی که دلیلی برای خوشحالی وجود دارد، موقتاً فراموششان می‌کنیم.

جمعه، دی ۲۳، ۱۳۹۰

133

فکر می‌کنم این حق هر کسیه که حداقل یک روزُ جای اطرافیانش زندگی کنه.
توی دنیای اونا.

چهارشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۹۰

132

من غول چراغ جادوئم. آرزواتونُ اینجا بنویسید.
بی‌اسم.
بی‌نشونی.

شنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۰

131

حس یه سوسکُ دارم
یه عده ازش فرارین
یه عده‏م له‏ش می‏کنن

چهارشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۰

130

تو جیب جا می‏شم؛
منُ با خودت ببر.

129

ما توی آشپزخانه یک تلویزیون کوچک داریم؛ یک ناسیونال 14 اینچی؛ رنگی. این اولین تلویزیون زندگی مشترک مامان و باباست.
دوست‏تر داشتم اگر از آن نارنجی سیاه و سفیدها بود.



در این لحظه، زندگی، زیباست.

دوشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۰

128

قفس
سهم پرندگانی ست    که
                            دوستشان داریم

یکشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۹۰

127

از شلختگی
لنگه‌ جورابمان را 
                 گم کردیم
و سرسری
                 از کنارش گذشتیم
بی‌آن‌که بفهمیم
جوراب‌های "جفت"
                خوشبخت‌اند