من اگه یه گردالی بیست سانتی پشمالو بودم، یه گردالی بیستسانتی پشمالو با پشم های بلند قهوهای بودم و همین حالا از خونه میزدم بیرون و از نردههای راه پله سر میخوردم میرفتم سمت در ورودی. از اونجا که نمی تونستم درُ باز کنم مدام بالا و پایین میپریدم بـالا و پاییـن میپردم بـــــالا و پاییــن میپردم بــــــــالا و پاییـــن میپردم انقدی که اوج میگرفتم و میتونستم از رو در ورودی رد شم. میپریدم هوا، میخوردم زمین، قل میخوردم قل میخوردم قل میخوردم تا به خیابون اصلی میرسیدم. احتمالاً تا الان به خاطر خیسی زمین یه کم خیس شده بودم. یهو یه ماشین با سرعت از رو گودال آب رد میشد و همهی بارونا رُ شالاپ میپاشید رو تنم. بعد من مچاله میشدم که یعنی خیلی ناراحتم و خودمُ میتکوندم. خیلی ریز -مث وقتایی که گنجشکا میپرن- میپریدم میپریدم میپریدم اون سمتتر و خیز برمیداشتم تا بپرم رو سقف اولین ماشینی که رد شد که باشون برم برم برم تا جایی که توقف کنن. از ماشین که پیاده میشدن متوجه یه گردالی بیستسانتی پشمالو روی سقف میشدن. متوجه من میشدن و شاید اول یه کم وحشت کنن اما بعد کم کم یکیشون میومد سمتم و منُ تو دستش گرفت. یه کم که میگذشت میرفتم رو شونهش و یه کم بعدتر میرفتم رو سرش. منُ میبرد خونهشون و با خوشحالی از یه کشف جدید، منُ به بقیه نشون می داد. پسر کوچولوی خانواده منُ بلند میکرد و هی دستای کوچیکشُ توی پشمای بلند قهوهایم فرو میکرد و من دستش فراری میشدم قل میخوردم رو زمین و اون دنبالم میکرد و میخندید و میخندید و میخندید. ماهها و ماهها از بودن من میگذشت تا اینکه دوباره تو یه روز بارونی از خونه میزدم بیرون تا یه زندگی دیگه رُ تجربه کنم.
Saturday، January 14، 2012
134
مسأله این است که نمیشود با قطعیت گفت دلیلی برای ناراحتی وجود ندارد. ما غالباً به دلایل عادت میکنیم یا در بهترین شرایط، زمانی که دلیلی برای خوشحالی وجود دارد، موقتاً فراموششان میکنیم.
Friday، January 13، 2012
Wednesday، October 05، 2011
Saturday، July 30، 2011
Wednesday، July 06، 2011
129
ما توی آشپزخانه یک تلویزیون کوچک داریم؛ یک ناسیونال 14 اینچی؛ رنگی. این اولین تلویزیون زندگی مشترک مامان و باباست.
دوستتر داشتم اگر از آن نارنجی سیاه و سفیدها بود.
در این لحظه، زندگی، زیباست.
Monday، May 09، 2011
Sunday، April 24، 2011
127
از شلختگی
لنگه جورابمان را
گم کردیم
و سرسری
از کنارش گذشتیم
بیآنکه بفهمیم
جورابهای "جفت"
خوشبختاند
Monday، February 21، 2011
••• --- •••
• •-• • •••• •-- •- •• • •••- •-•• --- ••- • •-• •• -
• •-•• •• - --•- -- • -••• •• ••-• --- - - •- -• --• ••
••--•• • •-• • •••• - --•- ••- --- •••- --•- •- -•
):
Thursday، January 27، 2011
Monday، January 24، 2011
124.اگر باران نمیبارد
مردم این شهر
باران که میبارد
گامهاشان تند میشود
چتر میگیرند
میگریزند
عبوس میشوند... ؛
طرد شدن
آسان نیست
Tuesday، January 04، 2011
3 2 1. ضبط میکنیم 1 2 3
میخواهم هر چند وقت یک باز از آرزوهایم بنویسم. از خواستههایم. بروم به رویا و بنویسم. خب راستش من بیشتر در رویا زندگی میکنم... اوووم ... پس بهتر است اینطوری بگویم : میخواهم هر چند وقت یک بار از زندگیم بنویسم.
من دوست دارم توی یک آپارتمان سه واحدی آجری، با آجرهای قهوهای سوخته، و پنجرههایی با چارچوب سفید زندگی کنم. آپارتمانی با شیروانی سفالی آجریرنگ. پنجرههای خانهی من مشبک یا رفلکس نیست؛ پرده ندارند؛ عوضش لوورهایی به رنگ طوسی دارد که اگر نخواستم میبندمشان. ولی حدس میزنم اغلب لوورها باز باشند و فقط نمای بیرونی آپارتمان را زیباتر کنند. این خانه یک اتاق خواب دارد؛ یک نشمین و پذیرایی و آشپزخانهای که اُپن نیست. در آشپزخانه همهچیز سفید و قرمز است. البته رنگ زرد هم به چشم میخورد. مثلن قوری قرمز رنگ است با خالهای درشت زرد. آشپزخانه به بالکن کوچولوی مربعی شکل خانه راه دارد؛ دری با قاب سفید و مشبک و سرتاسری شیشه، که بتوانم گلدانهای توی بالکن را راحت تماشا کنم. پیچکها به دور نردههای چوبی بالکن پیچیدهاند و قسمتی از دیوار را هم پوشاندهاند. اتاق خوابم مثل همین الان آبی است و یکی از دیوارهایش راه راه آبی سرمهای سفید. تلویزیون و پلیر را توی اتاق نشیمن گذاشتهام به اضافهی چند صندلی و بالشتک که همگی بادی هستند. یکی بنفش، یکی سفید، یکی خال خالی سفید صورتی ... . باید راحت باشد. بالاخره قرار است آنجا فیلم ببینم، موزیک گوش کنم، کتاب بخوانم، با دوستانم روی زمین ولو شویم، دمینو بازی کنیم، تخمه بشکنیم و چای بنوشیم. آهان! تا یادم نرفته: دیوارهای نشیمن سفید هستند. فقط روی یکی از دیوارها رنگهای بنفش و مشکی و زرد و نارنجی به طور نا منظم پاشیده شدهاند.
در پذیرایی هم یک میز شیشهای، یک مبل سه نفره گلبهی و دو مبل تک نفره یکی سفید و دیگری مشکی است. دیوارها گلبهی روشن هستند؛ ساده؛ و با چند تابلوی نقاشی تزئین شدهاند. روی میز هم یک تنگ پر از دراژههای شکلاتی و سه شمع معطر قطور استوانهای یکی طوسی دو تای دیگر قرمز هست. که یکی از قرمزها بیشترش آب شده.
جلوی آپارتمان هم باغچهی کوچکیست که دور تا دورش شمشاد کاشتهایم و داخلش رزهای سفید و صورتی. من همیشه دوچرخهام را زیر پنجرهی واحد شماره یک، در فاصله بین ساختمان و باغچه میگذارم.
Friday، December 24، 2010
122. 24 December
دلم بابانوئل می خواهد؛ از همانها که شب میلاد مسیح آرزوهای بچهها را میچپانند توی یک لنگه جوراب، میگذارند بالا سرشان. من هنوز امیدوارم. برای همین لنگه جورابم را به تخت آویزان میکنم و منتظر میمانم. فقط... فقط کاش آرزوهام آن تو جا شود.
